- اردیبهشت 1385 (1)
چهره های ماندگار و مشاهیر
روزگار شاهزاده GEM TV
سریال روزگار شاهزاده نسخه کامل تحویل 1 روزه تضمینی سفارشات تهران |
سریال آشنایی با مادر
4 فصل کامل با زیر نویس فارسی !! نسخه خانگی و کامپیوتری DivX |
|
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
|
|
محمدتقی بهار ملقب به ملک الشعرا شاعر نویسنده وسیاستمدار ایرانی در سال ۱۲۶۵ در مشهد متولد شد.پدرش صبوری ملک الشعرای آستان قدس رضوی بود.پس از مرگ پدرش مظفرالدین شاه لقب ملک الشعرا را به محمد تقی اعطا کرد.در انقلاب مشروطیت ازراه نثر روزنامه های تازه بهار و نوبهار به یاری این جنبش برخاست.۶بار به وکالت مجلس برگزیده شدو یکبار به وزارت فرهنگ رسید.بهار در فنون شعرقدیم وجدید مهارت داشت واستادانه معانی نو را در قالب شعرکهن میریخت.وی علاوه بر تصحیح بعضی متون قدیم کتاب سبک شناسی را در سه جلد و نیز تاریخ احزاب سیاسی را به رشتهء تحریر درآورد.مهمترین اثر برجای مانده از بهار دیوان شعر اوست.
دریابنفش ومرز بنفش وهوابنفش جنگل کبود وکوه کبود و افق کبود
| یا که به راه آرم این صید دل رمیده را | یا به رهت سپارم این جان به لب رسیده را | |
| یا ز لبت کنم طلب قیمت خون خویشتن | یا به تو واگذارم این جسم به خون تپیده را | |
| کودک اشک من شود خاکنشین ز ناز تو | خاکنشین چرا کنی کودک نازدیده را؟ | |
| چهره به زر کشیدهام، بهر تو زر خریدهام | خواجه! به هیچکس مده بندهی زر خریده را | |
| گر ز نظر نهان شوم چون تو به ره گذر کنی | کی ز نظر نهان کنم، اشک به ره چکیده را؟ | |
| گر دو جهان هوس بود، بیتو چه دسترس بود؟ | باغ ارم قفس بود، طایر پر بریده را | |
| جز دل و جان چه آورم بر سر ره؟ چو بنگرم | ترک کمین گشاده و شوخ کمان کشیده را | |
| خیز، بهار خونجگر! جانب بوستان گذر | تا ز هزار بشنوی قصهی ناشنیده را |
| شمعیم و دلی مشعلهافروز و دگر هیچ | شب تا به سحر گریهی جانسوز و دگر هیچ | |
| افسانه بود معنی دیدار، که دادند | در پرده یکی وعدهی مرموز و دگر هیچ | |
| خواهی که شوی باخبر از کشف و کرامات | مردانگی و عشق بیاموز و دگر هیچ | |
| زین قوم چه خواهی؟ که بهین پیشهورانش | گهوارهتراشاند و کفندوز و دگر هیچ | |
| زین مدرسه هرگز مطلب علم که اینجاست | لوحی سیه و چند بدآموز و دگر هیچ | |
| خواهد بدل عمر، بهار از همه گیتی | دیدار رخ یار دلافروز و دگر هیچ |
| رخ تو دخلی به مه ندارد | که مه دو زلف سیه ندارد | |
| به هیچ وجهت قمر نخوانم | که هیچ وجه شبه ندارد | |
| بیا و بنشین به کنج چشمم | که کس در این گوشه ره ندارد | |
| نکو ستاند دل از حریفان | ولی چه حاصل؟ نگه ندارد | |
| بیا به ملک دل ار توانی | که ملک دل پادشه ندارد | |
| عداوتی نیست، قضاوتی نیست | عسس نخواهد، سپه ندارد | |
| یکی بگوید به آن ستمگر : | « بهار مسکین گنه ندارد؟» |
| آخر از جور تو عالم را خبر خواهیم کرد | خلق را از طرهات آشفتهتر خواهیم کرد | |
| اول از عشق جهانسوزت مدد خواهیم خواست | پس جهانی را ز شوقت پر شرر خواهیم کرد | |
| جان اگر باید، به کویت نقد جان خواهیم یافت | سر اگر باید، به راهت ترک سر خواهیم کرد | |
| هرکسی کام دلی آورده در کویت به دست | ما هم آخر در غمت خاکی به سر خواهیم کرد | |
| تا که ننشیند به دامانت غبار از خاک ما | روی گیتی را ز آب دیده تر خواهیم کرد | |
| یا ز آه نیمشب، یا از دعا، یا از نگاه | هرچه باشد در دل سختت اثر خواهیم کرد | |
| لابهها خواهیم کردن تا به ما رحم آوری | ور به بیرحمی زدی، فکر دگر خواهیم کرد | |
| چون بهار از جان شیرین دست برخواهیم داشت | پس سر کوی تو را پرشور و شر خواهیم کرد |
| در غمش هر شب به گردون پیک آهم میرسد | صبرکن، ای دل! شبی آخر به ما هم میرسد | |
| شام تاریک غمش را گر سحر کردم چه سود؟ | کز پس آن نوبت روز سیاهم میرسد | |
| صبر کن گر سوختی ای دل! ز آزار رقیب | کاین حدیث جانگداز آخر به شاهم میرسد | |
| گر گنه کردم، عطا از شاه خوبان دور نیست | روزی آخر مژدهی عفو گناهم میرسد |
| اگر تو رخ بنمایی ستم نخواهد شد | ز حسن و خوبی تو هیچ کم نخواهد شد | |
| برون ز زلف تو یک حلقه هم نخواهد رفت | کم از دهان تو یک ذره هم نخواهد شد | |
| تو پاک باش و برون آی بیحجاب و مترس | کسی به صید غزال حرم نخواهد شد | |
| اگر بر آن سری ای ماهرو!که روز مرا | کنی سیاه، به زلفت قسم، نخواهد شد | |
| گرم زنی چون قلم، بند بند، این سر من | ز بندگیت جدا یک قلم نخواهد شد | |
| رقیب گفت: « بهار از تو سیر شد » هیهات! | به حرف مفت، کسی متهم نخواهد شد |
| دعوی چه کنی؟ داعیهداران همه رفتند | شو بار سفر بند که یاران همه رفتند | |
| آن گرد شتابنده که در دامن صحراست | گوید : « چه نشینی؟ که سواران همه رفتند» | |
| داغ است دل لاله و نیلی است بر سرو | کز باغ جهان لالهعذاران همه رفتند | |
| گر نادره معدوم شود هیچ عجب نیست | کز کاخ هنر نادرهکاران همه رفتند | |
| افسوس که افسانهسرایان همه خفتند | اندوه که اندوهگساران همه رفتند | |
| فریاد که گنجینهطرازان معانی | گنجینه نهادند به ماران، همه رفتند | |
| یک مرغ گرفتار در این گلشن ویران | تنها به قفس ماند و هزاران همه رفتند | |
| خون بار، بهار! از مژه در فرقت احباب | کز پیش تو چون ابر بهاران همه رفتند |